صباصبا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

عشقی از جنس صبا

اولین مسافرت صبا

مامانم دو هفته بعداز زایمانم میخواست بره خونشون.منم که تاحالا حتی یه بار هم صبا رو عوض نکرده بودم خیلی ناراحت بودم.تو این دو هفته صبا شبها پیش مامان میخوابید و اگه شیر میخواست مامان می اوردش پیش من.خیلی میترسیدم شب تنهایی پیش صبا بخوابم.حالا چطور تنهایی بشورمش؟ بالاخره تصمیم گرفتم با مامانم برای یه هفته برم نیریز.این شد اولین مسافرت صبا گلی.فداش بشم تو راه همش خواب بود.این یه هفته با دایی خاله مامان بزرگ بابابزرگ خیلی خوش گذشت.تو این مدت هم بعضی چیزارو یاد گرفتم. سه روز مونده بود به عید برگشتم داراب.کارای مربوط به صبا رو خیلی زود یاد گرفتم. 
2 خرداد 1390

زردی صبا

روز بعد از زایمانم از بیمارستان مرخص شدم و دوشنبه نهم اسفند قدمتو گذاشتی رو چشمامون.تو بغل خاله مهناز اومدی خونه. روز بعد قرار بود دکتر ببیندت.من که نمیتونستم راه برم با بابایی و هر دو تا مامان بزرگت رفتی.وقتی برگشتن گفتن زردی صبا چهاردهه باید امشب بستریش کنیم.از ناراحتی داشتم دق میکردم اخه نفس من فقط دو روزشه.قرار شد مامان جون بره تورو بستری کنه منو خاله فرزانه ساعت ١٢ شب بیایم بیمارستان.الهی برات بمیرم وقتی اومدم تو اتاق و تورو دیدم که چشماتو بستن و سرم به پات وصل کردن وخوابیدی تو دستگاه دنیا رو سرم خراب شد. پرستار گفت ساعت ٢ بیارینش بیرون و بهش شیر بده.وقتی آوردمت بیرون بی حال بودی اونقدر که نتونستی شیر بخوری.خاله به پرستار ...
1 خرداد 1390

نه ماه بارداری

خیلی زود باردار شدم.سه ماه بعداز عروسیمون . چهار ماهه بودم که فهمیدم کوکول من دختره.اول قرار بود اسمشو بذارم پرنیان یا پریسان.تو هشت ماهگی ترلان و در نهایت صبا.اسم دخملی بابا امین انتخاب کرد. دوران حاملگی خیلی خوبی داشتم یکی از بهترین دوران زندگیم بود اصلا نفهمیدم چی شد که 8 ماهه شدم.ماه نهم یه کم سخت بود.بلند شدن نشستن خوابیدن ... بالاخره صبح یکشنبه هشتم اسفند 1390 صبا قدمشو گذاشت رو چشمم. ...
31 ارديبهشت 1390

تولد یک ماهگی

عزیزم به این سرعت شد یه ماهت.قربون دختر گلم برم که روز به روز داره بزرگتر و خوردنی تر میشه.بوس بوس هزازتا بوس خوب منو مامان جون و عمه جون برات یه کیک درست کردیم و یه تولد کوچولو گرفتیم. تولدت مبارک نفسم ...
8 فروردين 1390